تبليغاتX
مطالب زیبا و خواندنی

یک شب مردی در خواب دید که با خدا روی شن های ساحل قدم می زند. از آنجا تمامی مراحل زندگیش را می دید. ناگهان متوجه شد در مواقع شادی و خوشحالیش همواره دو رد پا روی ساحل است.

جا پای خودش و جای پای خدا

اما در مواقع سختی و نا امیدی فقط یک رد پا بر روی شن ها وجود دارد. آن مرد با گلایه از خداوند پرسید: چرا؟ در مواقع شادمانی من، با من بودی اما در موقع نا امیدی و رنج مرا تنها گذاشتی؟

خداوند پاسخ داد: من هیچگاه تو را تنها نگذاشتم.

در موقع رنج و نا امیدی تو، من تو را به دوش گرفته بودم.

این جای پای من است

تو آن موقع روی شانه های من بودی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/04ساعت 14:39  توسط فرزانه   | 

من خدا هستم. امروز من همه ی مشکلاتت را اداره می کنم. لطفاً به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی برای رفع کردن آن تلاش نکن. آنرا در صندوق SFGTD(چیزی برای خدا تا انجام دهد) بگذار. همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من،نه تو.

وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی، همواره با اضطراب دنبال (پیگیری) نکن. در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن.

اگر در یک ترافیک سنگین گیر کردی،نا امید نشو، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیاز بزرگ است.

شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی: به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.

ممکنه غصه ی زود گذر تعطیلات آخر هفته را بخوری:به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشناکی روزی دوازده ساعت،هفت روز هفته را کار می کند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند.

وقتی ماشینت خراب می شود و تو مجبوری برای یافتن کمک مایل ها پیاده بروی:به معلولی فکر کن که دوست دارد یک بار فرصت راه رفتن داشته باشد.

وقتی روابط تو رو به تیرگی و بدی می گذارد و دچار یأس می شوی: به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده.

ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلاً برای چی زندگی می کنی و بپرسی هدف من چیه؟ شکرگذار باش.در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند.

وقتی متوجه موهایت که تازه خاکستری شده در آینه می شوی:به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند.

ممکنه خودت را قربانی تندی،جهل، پستی یا تزلزل های مردم ببینی:به یاد داشته باش،همه چیز می تواند بدتر هم باشد،توهم می توانستی یکی از آنها باشی.

ممکنه تصمیم بگیری این مطلب رو برای یک دوست بفرستی :متشکرم از شما، ممکنه در مسیر زندگی آنها تأثیری بگذاری که خودت هرگز نمی دانستی!

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/02ساعت 17:23  توسط فرزانه   | 

امروز شنیدم که رفته ای

و دلم باز شکست

وتنم باز گریست

و نگاهم پی یاری گم شد 

من چه تلخم امروز!!!!

زندگی شاید همین باشد 

یک زیست ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو،

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی همین باشد!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/20ساعت 12:34  توسط فرزانه   | 

ظلمت شکافت،زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم

آذرخش فرود آمد،وما را در نیایش فرو دید

لرزان گریستیم،خندان گریستیم

رگباری فرو کوفت: از درد همدلی بودیم

سیاهی رفت،سر به آبی آسمان سودیم،در خود آسمانها شدیم...

سایه را به دره رها کردیم

لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم

سکوت ما بهم پیوست و ما ... ما شدیم

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید

آفتاب از چهره ی ما ترسید

دریافتیم و خنده زدیم،نهفتیم و سوختیم

هر چه بهم تر، تنها تر

از ستیغ جدا شدیم.....

من به خاک آمدم و بنده شدم،تو بالا رفتی و خدا شدی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/20ساعت 12:28  توسط فرزانه   | 

ما امروز خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم،راحتی بیشتر اما زمان کمتر.

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پاییین تر،آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم.

متخصصان بیشتر اما مشکلات بیشتر،داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر.

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم،خیلی کم می خندیم،خیلی تند رانندگی می کنیم،خیلی زود عصبانی می شویم،تا دیر وقت بیدار می مانیم،خیلی خسته از خواب بر می خیزیم،خیلی کم مطالعه می کنیم،اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی به ندرت دعا می کنیم.

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شدهاست.خیلی زیاد صحبت می کنیم،به اندازه ی کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم.

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را،تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان.

ما ساختمان های بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر،بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریک تر.

بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم،بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم.

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه ی جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم.

فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را،ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب را.

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم،بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم.

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن،درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر.

کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم،تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم،اما ارتباطات کمتری داریم ما کمیت بیشت اما کیفیت کمتری داریم.

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است،مردان بلند قامت اما شخصیت های پست،سودهای کلان اما روابط سطحی.

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر،تنوع غذای بیشتر اما تغذیه نا سالم تر،درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر،منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده.

بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز تنها هیچ چیز را برای موقعیت های خاص نگذارید،زیرا هرروز زندگی یک موقعیت خاص است.

در جست وجوی دانش باشید،بیشتر بخوانید،در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید.

زمان بیشتری را با خانواده و دوستان نتان بگذرانید،غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که با دوست دارید ببینید.

زندگی فقط حفظ بقا نیست،بلکه زنجیره ای از لحظه های لذت بخش است.

از جام کریستال خود استفاده کنید،بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید.

عباراتی مانند"یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغات خود خارج کنید.بیایید نامه ای را که قصد داشتیم یکی از این روزها بنویسیم همین امروز بنویسیم.

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم،هیچ چیز را که می تواند به شادی و خنده شما بیفزاید را به تأخیر نیندازید.

هر روز و هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمی دانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد.

اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید،و به خودتان می گویید که در "یکی از این روزها" آن را خواهم فرستاد،فقط فکر کنید... یکی از این روزها ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/15ساعت 13:33  توسط فرزانه   | 

یک روز

شاید یک روز

که آفتاب گیسوی نقره ای دماوند پیر را نوازش می کند

ودر یک غریو تندر بارانی در یک نسیم نوازشگر بهار

یک روز

شاید

همراه پرواز پرستوی عاشقی واژه لبخند به سرزمین سوخته من بازگردد

یک روز

شاید کوبه در را بفشارد و سپیدی ها تمامی این سیاهی ها را پر کند

آن روز

بر مردگان نیز سیاه نخواهم پوشید حتی بر عزیز ترینشان. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/15ساعت 13:30  توسط فرزانه   | 

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.

بین راه سرموضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.

یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد
ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت:

امروز... بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.
تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛
لغزید و در آب افتاد تا جایی که

نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.

بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:

امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.

دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛ تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا

این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟!

دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛ باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند

ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادهاببرد

متاسفانه توی جامعه امروز بر عکس شده خوبی ها رو زود فراموش می کنیم و بدی های هم همیشه توی ذهمنون هست

و خودمون رو با این مسائل خسته تر و روحمون رو آزرده خاطر می کنیم.


+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/27ساعت 16:59  توسط فرزانه   | 

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود،شب بلندی کوه ها را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود.و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همان طور که از کوه بالا می رفت،چند قدم مانده به قله کوه،پایش لیز خورده، و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی  به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.و در این لحظه  ی سکون برایش چاره ای نمانده بود جزآن که فریاد بکشد:

خدایا کمکم کن

ناگهان صدایی پر طنین از آسمان شنیده می شد، جواب داد:

از من چه می خواهی؟

-ای خدا نجاتم بده!

-واقعاً باور داری که من می توانم تورا نجات بدهم؟

-البته که باور دارم.

-اگر باور داری،طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن!

......یک لحظه سکوت.......و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.

او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

و شما؟

چقدر به طنابتان وابسته اید؟

آیا حاضرید آن را رها کنید؟

در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده یا تنها کذاشته است.هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست.

به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/14ساعت 11:35  توسط فرزانه   | 

 تنها دلم شکست آن هم فدای تو
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
بهار بوی عشق میدهد
دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی
باید آدمش پیدا شود
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز
گفتنش پشیمان نخواهی شد
سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و
عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.!
صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت
بکشی‌اش شروع می‌کنی به خرج کردنشان
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به
صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های
قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود
خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی به مخ‌زدن به
اعتماد آدم‌ها
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری
اما بگذار به سن تو برسند
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون
این‌که تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر،
ما بی رحم ‌تر
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/12ساعت 16:58  توسط فرزانه   | 

(یک نکته زیبا از دکتر علی شریعتی)

زن عشق می کارد و کینه درو می کند
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر
می تواند تنها یک همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ….
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی….
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ….
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ….

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد…!
و این رنج است  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/01ساعت 12:23  توسط فرزانه   |